اخبار

  • تاریخ انتشار : 1405/06/28 - 07:52
  • بازدید : 18
  • تعداد بازدید : 16
  • زمان مطالعه : 3 دقیقه

آن یک ساعت، به اندازه یک عمر گذشت

یکی از روایت‌های رسیده به دبیرخانه فراخوان «ناداستان‌های سپید؛ روایت‌هایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» روایت مریم احمدی از شبکه بهداشت و درمان پاکدشت است؛ جنگ برای یک مادر، شاید از لحظه‌ای آغاز شود که صدای انفجار را می‌شنود و نمی‌داند فرزندانش در خانه چه وضعی دارند. روایت این مادر از روزی است که موج انفجار خانه را لرزاند، خطوط ارتباطی قطع شد و یک ساعت بی‌خبری، طولانی‌ترین ساعت زندگی او شد؛ تا اینکه صدای لرزان دخترش از پشت تلفن رسید: «مامان... ما سالمیم.»

به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، فراخوان «ناداستان‌های سپید؛ روایت‌هایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» با هدف ثبت و ماندگار کردن تجربه‌ها و روایت‌های اعضای خانواده بزرگ سلامت از روزهای جنگ و بحران شکل گرفت. این فراخوان از فعالان حوزه سلامت دعوت کرد تا آنچه را در این روزهای پرالتهاب دیده و تجربه کرده‌اند، در قالب متن، عکس، ویدئو یا فایل صوتی با دیگران به اشتراک بگذارند؛ روایت‌هایی از ایستادگی، مسئولیت، همدلی و لحظه‌هایی که شاید در گزارش‌های رسمی و آمارها دیده نشوند، اما بخشی مهم از حافظه جمعی جامعه سلامت را تشکیل می‌دهند. «ناداستان‌های سپید» تلاش می‌کند این روایت‌های کمتر شنیده‌شده را گردآوری و منتشر کند تا تجربه مدافعان سلامت از روزهای جنگ، برای امروز و نسل‌های آینده باقی بماند.   

 

«خاطره‌ای از روزی که جنگ را با تمام وجودم لمس کردم

بعضی روزها در زندگی هستند که هیچ‌وقت از حافظه انسان پاک نمی‌شوند؛ روزهایی که قبل و بعد از آن، زندگی دیگر شبیه گذشته نیست.

آن روز، یکی از روزهای تعطیل به مناسبت شهادت امام شهید بود. طبق برنامه باید ساعت ۹ صبح در شبکه بهداشت حاضر می‌شدم. چند روزی بود که از یکی از مراکز نظامی در نزدیکی محل سکونتمان، صداهای انفجار به گوش می‌رسید. فاصله آن محل تا خانه ما حدود دو کیلومتر بود و همین موضوع نگرانی و ترس عجیبی در دل همه ما ایجاد کرده بود.

صبح آن روز، فرزندانم را در خانه گذاشتم و راهی محل کار شدم. دلم آرام نبود. احساس مبهمی از نگرانی همراهم بود، اما مثل همیشه باید وظیفه‌ام را انجام می‌دادم.

حدود ساعت یازده صبح در جلسه‌ای با مسئولان و مدیران شبکه بهداشت حضور داشتیم. مشغول هماهنگی‌های درون‌بخشی بودیم که ناگهان صدایی مهیب و لرزشی وحشتناک تمام ساختمان را تکان داد.

شدت انفجار آن‌قدر زیاد بود که برای لحظه‌ای تصور کردیم ساختمان در حال فروریختن است.

در آن لحظه، دیگر نه جلسه را می‌دیدم و نه همکارانم را تنها چیزی که در ذهنم بود، فرزندانم بودند.

بی‌اختیار شروع به گریه کردم. با تمام وجود نام فرزندانم را صدا می‌زدم. احساس می‌کردم خانه ما مورد اصابت قرار گرفته است. خانه‌ای که فرزندانم در آن تنها بودند و هیچ پناهی جز خدا نداشتند.

همکاران آقا بلافاصله به پشت‌بام رفتند تا وضعیت را بررسی کنند. دقایقی بعد برگشتند و گفتند محل اصابت، یک منطقه دیگر بوده و ساختمان مسکونی هدف قرار نگرفته است.

اما دل یک مادر با این حرف‌ها آرام نمی‌شود.

هرچه تلاش کردم با خانه تماس بگیرم، موفق نشدم. خطوط ارتباطی مختل شده بود و هر ثانیه برای من به اندازه یک عمر می‌گذشت آن یک ساعت، طولانی‌ترین ساعت زندگی من بود.

بالاخره حدود یک ساعت بعد تلفنم زنگ خورد

دخترم بود

صدایش می‌لرزید و گریه می‌کرد

گفت: «مامان... ما سالمیم... اما موج انفجار تمام شیشه‌های خانه را شکسته و روی زمین ریخته است».

وقتی این جمله را شنیدم، دیگر چیزی نفهمیدم.

فقط می‌دانم با عجله از محل کار خارج شدم و خودم را به خانه رساندم. هنوز هم نمی‌دانم آن مسیر را چگونه طی کردم و با چه سرعتی به خانه رسیدم.

وقتی به فرزندانم رسیدم و آن‌ها را در آغوش گرفتم، تازه معنای واقعی جنگ را فهمیدم

جنگ فقط صدای انفجار نیست

جنگ فقط تخریب ساختمان‌ها نیست

جنگ، لرزیدن دل مادری است که نمی‌داند فرزندانش در آن سوی تلفن زنده‌اند یا نهجنگ، اشک کودکی است که از ترس انفجار پناهی برای خودش پیدا نمی‌کند.

جنگ، لحظه‌ای است که تمام دنیا در برابر سلامتی عزیزانت بی‌ارزش می‌شود.

آن روز گذشت، اما ترس آن لحظه، صدای آن انفجار و گریه دخترم پشت تلفن، برای همیشه در ذهن و قلب من ماندگار شد.

و من آن روز، بیش از هر زمان دیگری قدر امنیت، آرامش و کنار هم بودن خانواده را فهمیدم

 

انتهای پیام/

 

  • گروه خبری : اخبار دانشگاه
  • کد خبر : 177513
کلید واژه

نظر شما

  • نظرات شما دیده و بررسی می شود.