چهل روزی که «مادر» بودن معنای دیگری پیدا کرد
یکی از روایتهای رسیده به دبیرخانه فراخوان «ناداستانهای سپید؛ روایتهایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» روایت مریم اسدی از دانشکده آموزش پزشکی و فناوریهای یادگیری است؛ روایت یک مادر از روزهایی که صدای جنگ، فاصله میان محل کار و خانه را به چهار ساعت اضطراب تبدیل کرد و کودکی را با چشمهای منتظر، کنار پنجره نشاند.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، فراخوان «ناداستانهای سپید؛ روایتهایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» با هدف ثبت و ماندگار کردن تجربهها و روایتهای اعضای خانواده بزرگ سلامت از روزهای جنگ و بحران شکل گرفت. این فراخوان از فعالان حوزه سلامت دعوت کرد تا آنچه را در این روزهای پرالتهاب دیده و تجربه کردهاند، در قالب متن، عکس، ویدئو یا فایل صوتی با دیگران به اشتراک بگذارند؛ روایتهایی از ایستادگی، مسئولیت، همدلی و لحظههایی که شاید در گزارشهای رسمی و آمارها دیده نشوند، اما بخشی مهم از حافظه جمعی جامعه سلامت را تشکیل میدهند. «ناداستانهای سپید» تلاش میکند این روایتهای کمتر شنیدهشده را گردآوری و منتشر کند تا تجربه مدافعان سلامت از روزهای جنگ، برای امروز و نسلهای آینده باقی بماند.
«چهل روزِ لرزان و چشمهای نگران
آن روز صبح، دانشکده مثل همیشه پر از رفتوآمد بود. صدای همهمهی دانشجوها، چرخیدن صندلیها، و حرفهای نیمهکارهی من و همکارانم… اما در آن هیاهو، ناگهان صدای دیگری شنیده شد. صدایی که آرامش را پاره کرد. اولش فکر کردیم شاید یک صدای انفجار دور است. اما بعد، صدای غرشِ جنگندهها نزدیکتر شد و صدای انفجارها پیدرپی، انگار داشتند از نزدیکِ دانشکده رد میشدند. شروع حمله… حسش میکردم، نه از خبرها، بلکه از لرزشِ زمین زیر پا، از شیشههایی که در پنجرهها میلرزیدند.من محل کارم بودم، دور از خانه و ثنا در مدرسهاش.
تلفنها مشغول بودند، جادهها قفل شده بودند. چهار ساعت طول کشید تا بتوانم خودم را به خانه برسانم. چهار ساعتِ وحشتناک، پر از نگرانی برای ثنا. چطور بود؟ کجا بود؟ چه میدید؟ چه میشنید؟
رسیدن به خانه لرزان
وقتی به کوچه رسیدم، همهچیز فرق داشت.انگار شهر نفسش بند آمده بود. خانهها ساکت بودند، اما این سکوت، آرامش نبود؛ سکوتِ قبل از فریاد بود.در را باز کردم. پدرِ یکی از همکلاسیهای ثنا آنجا بود. با نگرانی گفت: «خیلی متاسفم. صدای انفجارها که شروع شد، بچهها ترسیدن. من ثنا رو آوردم دمِ درِ خونهتون. فکر کردم زود میرسید…» نگاهش کردم. ثنا کنارش نبود.
با اضطراب پرسیدم: «خودش کجاست؟»
گفت: «رفته توی خونه. از وقتی شما نیومدید، هی گریه کرده. چشمهاش…» وارد خانه شدم. و ثنا را دیدم. چشمهایش کاملاً پف کرده بود. گونههایش هنوز خیس بود. نشستهبود کنار پنجره، اما انگار نه پنجره را میدید، نه بیرون را. فقط منتظر بود. منتظرِ من.در آن لحظه، فهمیدم این فقط اضطرابِ جنگ نیست. این شُکِ «بیخبری» است.
کوچ به شهرستان؛ سایه سنگینِ جنگ
تصمیم گرفتیم برویم شهرستان، پیش خانواده.امیدمان این بود که کنارِ مادرم و بقیه، ثنا آرامتر شود.اما وقتی رسیدیم، شهر کوچک ما هم از تیررسِ جنگ در امان نمانده بود.یک روز صبح و یک بعدازظهر و چند روز دیگر، صدای مهیبی آمد. انگار زمین زیر پایمان دهان باز کرده بود. ساختانها لرزیدند، شیشهها خرد شدند و بر زمین ریختند. حمله نزدیک خانه پدرم بود. یکی از ساختمانهای نزدیک، به شدت آسیب دید. همسایهای که آن نزدیکی زندگی میکرد، شهید شد. فضای شهر، دیگر فقط پر از نگرانی نبود؛ بلکه ترس، واقعی شده بود.
ترسِ مدرسهها و دلِ مادرها
خبرِ حمله به مدرسهای در میناب، مثل پتکی بود بر سرِ تمامِ پدر و مادرها.همان روز اول جنگ. بچهها هنوز فرصت نکرده بودند حتی به مدرسه بروند، یا تازه رفته بودند که این اتفاق افتاد. دیگر هیچ بچهای با خیال راحت به مدرسه نرفت. همهی نگاهها، نگرانِ بچههایی بود که حالا در خانه، در پناهِ ما بودند، اما امنیتِ واقعی کجا بود؟من خودم آن روزها که در اتوبوس برمیگشتم، حالِ مردم را میدیدم.چشمهایشان خسته بود، صورتها نگران. زنان و مردانی را دیدم که چشمشان را عمل کرده بودند، اما به خاطر ترس از جنگ و وضعیت بیمارستان، مجبور شده بودند آنطور، با چشمِ نیمهبند، به سمت خانههایشان حرکت کنند. بیمارانی که باید استراحت میکردند، حالا در مسیرِ پرمخاطرهی بازگشت بودند. آدمهای دیگر، که حالشان اصلاً خوب نبود، همه و همه نگران بودند. نگرانی، مثل موجی بود که در شهر میپیچید.
روزهای بعد؛ چهل روزِ خانه ماندن
روزهای بعد، سکوتِ سنگینی شهر را فرا گرفت. دیگر خبری از رفتوآمدها و بازیِ بچهها در کوچه نبود. بچهها، حتی کوچکترها، حس کرده بودند که چیزی درست نیست. خانه، تبدیل به تنها پناهگاهِ امن شده بود.اما حتی در خانه هم، سایه ترس حضور داشت. هر صدای بلندی، هر نورِ ناگهانی در آسمان شب، بچهها را به سمتِ ما میکشاند.برای بچههای کوچکترِ خواهر و برادرم، این شرایط طاقتفرسا بود. ۷ ساله و ۶ ساله بودند.همسر برادرم، که خودش هم باردار بود، تلاش میکرد با بازیهای ساده، قصههای آرامشبخش، و گرم نگه داشتنِ آغوشش، جلوی گریههایشان را بگیرد. اما اضطراب، مثل یک مهمان ناخوانده، در خانه نشسته بود.
خانواده؛ کوهِ آرامشِ شکسته
مادرم…
وقتی برادرم، که کادر درمان بود، باید آماده میشد و به محل حادثه میرفت، مادرم انگار قلب نداشت. میدانستم چقدر میترسد. اما درست مثل همهی مادرها، تاب میآورد. با دعاهای مادرانه، با گفتن «برو خدا پشت و پناهت». وضعیت ما پیچیده بود. برادرم و خواهرم هر دو بچههای کوچک، ۷ ساله و ۶ ساله، داشتند. همسر برادرم هم باردار بود.این یعنی چندین نفر، در معرضِ خطر و نگرانی. کنترلِ آرامش در چنین شرایطی، مثل راه رفتن روی نوکِ یک سوزن بود. هر لحظه ممکن بود تعادل به هم بخورد. اما مجبور بودیم. مجبور بودیم آرام باشیم، مجبور بودیم امید را زنده نگه داریم.
ثنا و «چهار ساعت»ِ تکراری
برای ثنا، آن چهار ساعتِ روزِ اول، انگار هیچوقت تمام نشده بود. هر صدای ناگهانی، هر خبری، دوباره او را به آن لحظهی اضطراب برمیگرداند. با هم حرف میزدیم. میگفتم: «ثنا، میدونم سخته. ولی یادت باشه، من برگشتم. همیشه سعی میکنم برگردم. این جنگ، نمیتونه ما رو از هم جدا کنه.» نقاشی میکشید. دفترچهی کوچکش پر میشد از رنگهای تیره، اما گاهی یک نقطهی روشن، یک خورشیدِ کوچک، یا یک گلِ سرخ، در میانِ سیاهی پیدا میشد.
پایانِ عدد، شروعِ امید
چهل روز گذشت. عدد، تمام شد، اما تأثیرش نه. اما در میانِ همه اینها، یک چیز یاد گرفتیم: حتی وقتی ترس هست، وقتی اندوه هست، وقتی ناامنی هست… باز هم میشود نفس کشید. باز هم میشود همدیگر را بغل کرد. باز هم میشود به پدر و مادر و خواهر و برادر تکیه کرد. جنگ، خیلی چیزها را از ما گرفت، اما خانواده را، و آن نورِ کوچکِ امید که در دلِ ما روشن بود، را نتوانست خاموش کند.»
انتهای پیام/