انتقام «نسیم» از مرگ!
جاده با همان آرامی، با همان سکوت و آرامشش، امروز انتقامش را گرفت. یک عضو دیگر از خانواده دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی را گرفت. این جاده ها گویی در کمین این سپیدپوشانی هستند که برای نجات آدم ها هر روز پیروز می شوند.
جاده با همان آرامی، با همان سکوت و آرامشش، امروز انتقامش را گرفت. یک عضو دیگر از خانواده دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی را گرفت. این جاده ها گویی در کمین این سپیدپوشانی هستند که برای نجات آدم ها هر روز پیروز می شوند.
«نسیم امیری» 14 اذرماه آماده شده بود برای رفتن، که به بیمارستان امام خمینی فیروز کوه برسد؟!! گمان نمیکنم. امروز، مقصد برای او، نرسیدن بود. گاهی هم باید نرسید تا دیگرانی را به خانه برسانی. وقتی تقدیر بر نرسیدن باشد، وقتی دستت دیگر به آن روپوش سپید نمی رسد، با جان هم می شود آخر قصه را شاد کنی. این جاییست که حالا نسیم از مرگ انتقام می گیرد و اعضای بدنش را به 4 هموطن دیگر اهدا می کند. انگار تو تا آخرین لحظه های حیاتت هم مسئولیت داری. حتی نام و نشانت هم بعد از مرگت راوی این ایثار خواهند بود.
آخر این قصه دلمان را خون کرد؛ آخر این قصه همه به خانه هاشان نرسیدند، آخرش مثل قصه های بچگی ها نبود. یکی رفت و برنگشت. بغض انگار دست غیبی که زیر گلویت را فشرده باشد نمی گذارد که صبوری هاشان را بگویی. نمیگذارد تپیدن دل یکرنگ شان برای مردم را بگویی.
«سادگی را من از خواب یک پرنده در سایه پرنده ای دیگر آموختم...» این را سید علی صالحی در دفتر شعرش می گوید و همین آراممان می کند. آراممان می کند که بمانیم و حالا نه یک تن که صد تن انتقاممان را از مرگ می گیریم و مصمم تر از هر روز برای این مردم تلاش خواهیم کرد.