«قلب زخمی شهر»؛ روایتی از ایستادگی بیمارستان شهدای تجریش در روزهای جنگ
یکی از روایتهای رسیده به دبیرخانه فراخوان «ناداستانهای سپید؛ روایتهایی ناگفته درباره مدافعان سلامت»، روایت زهراملکی از روابط عمومی مرکز شهدای تجریش است؛ روایتی انسانی از روزهایی که بیمارستان در میان انفجار، آوار و اضطراب، همچنان برای نجات جان انسانها ایستاد و مسئولیت، امید و انسانیت را در سختترین لحظات زنده نگه داشت.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، فراخوان «ناداستانهای سپید؛ روایتهایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» با هدف ثبت و ماندگار کردن تجربهها و روایتهای اعضای خانواده بزرگ سلامت از روزهای جنگ و بحران شکل گرفت. این فراخوان از فعالان حوزه سلامت دعوت کرد تا آنچه را در این روزهای پرالتهاب دیده و تجربه کردهاند، در قالب متن، عکس، ویدئو یا فایل صوتی با دیگران به اشتراک بگذارند؛ روایتهایی از ایستادگی، مسئولیت، همدلی و لحظههایی که شاید در گزارشهای رسمی و آمارها دیده نشوند، اما بخشی مهم از حافظه جمعی جامعه سلامت را تشکیل میدهند. «ناداستانهای سپید» تلاش میکند این روایتهای کمتر شنیدهشده را گردآوری و منتشر کند تا تجربه مدافعان سلامت از روزهای جنگ، برای امروز و نسلهای آینده باقی بماند.
«قلبِ زخمیِ شهر
از روز قبل، جمعه، خبرهای خوبی به گوش نمیرسید. فضا سنگین بود؛ انگار شهر چیزی را حس کرده بود که هنوز برای ما آشکار نشده بود.
صبح شنبه ۲۴ خرداد، تماس مدیر روابط عمومی دانشگاه رسید. اعلام شد همه در حالت آمادهباش هستند و از وضعیت بیمارستان پرسیدند. همان لحظه انگار چیزی در دلم فرو ریخت. حسی غریب داشتم؛ شبیه همان اضطرابی که در کودکی، روزهای جنگ ایران و عراق، تجربه کرده بودم.
آن روز عید غدیر بود؛ عید سادات. برای دستبوسی مادرم به دیدنش رفته بودم. اما بعد از آن تماس دیگر نمیتوانستم آرام بمانم. لباس اضافهای برداشتم؛ پیشبینی میکردم شاید لازم باشد شب را در بیمارستان بمانم. هنگام خداحافظی، مادرم را طور دیگری بوسیدم؛ عمیقتر، طولانیتر… انگار دل ناآرامم میدانست این خداحافظی با همیشه فرق دارد.
با رئیس بیمارستان، دکتر شجاعی، تماس گرفتم و گفتم در راه هستم. از مرکز برایم خودرو فرستادند. خیابانها عجیب خلوت بود. خیلی زود به بیمارستان رسیدم. صدای پهپادها در آسمان شنیده میشد. آن شب را کنار سوپروایزرها با نگرانی و بیخوابی گذراندیم.
صبح یکشنبه ۲۵ خرداد رسید. کارهای روزانه را طبق روال آغاز کردم، اما صدای انفجارهای دوردست اجازه نمیداد هیچ چیز عادی به نظر برسد. باور اینکه جنگ واقعاً آغاز شده، دشوار بود.
حوالی ساعت سه بعدازظهر، برای پیگیری وضعیت بیماری به درمانگاه پوست رفته بودم. ناگهان صدایی مهیب فضا را شکافت؛ آنچنان شدید که انگار زمین از زیر پایمان کنده شد. چند ثانیه سکوتی سنگین حاکم شد و سپس انفجار دوم. زمین لرزید و موج وحشت در سالن پیچید.اولین فکری که به ذهنم رسید این بود: «بیمارستان را زدهاند.»
همراه سرپرستار، مراجعان را سریع از بخش خارج کردیم به سمت زیر پله نزدیک درمانگاه . بعدش از نگرانی به لابی که رسیدم، جمعیت به سمت حیاط میدویدند. خبر رسید انفجار در دربند، نزدیک بیمارستان رخ داده است.
وقتی از در بیمارستان بیرون رفتم، صحنهای دیدم که هرگز فراموش نخواهم کرد. ساختمان روبهروی شهرداری هدف قرار گرفته بود. هوا تیره و سنگین از دود بود. خودروهایی که لحظاتی پیش پشت چراغ قرمز ایستاده بودند، اکنون متلاشی شده بودند. سرنشینانی که برای کارهای روزمره از خانه بیرون آمده بودند، دیگر بازنمیگشتند.شاه راه لوله اصلی آب مثل یک اژدها خروشان کرده بود.
پیادهروها پوشیده از سنگ و شیشه و شاخههای شکسته بود. بوی انفجار نفس را میبرید. و پیکرهایی که در گوشه و کنار افتاده بودند… طاقت نداشتم. با عجله به داخل برگشتم.
اورژانس به سرعت به میدان جنگ تبدیل شد. بدون معطلی شروع به انتقال تختها کردم. به سوپروایزر، خانم پیغمبرلو، گفتم:«من دارم تختها را میبرم بیرون. حتماً مجروح زیاد داریم.»و ابشون هم بیدرنگ با یک تخت با من همراه شد.
مجروحان یکی پس از دیگری میرسیدند. گاهی ناچار بودیم دو نفر را بر یک تخت قرار دهیم تا زمان از دست نرود.درهمان لحظات، شاه لوله اصلی آب بر اثر انفجار ترکیده بود و سیلابی از آب گلآلود در خیابان جاری بود. صدای فرماندار را از میان میدان میشنیدم که به من درباره شدت جریان آب هشدار میداد. اما نه اینکه بی احترامی کنم در ذهنم فقط یک واژه را تکرار میکرد: نجات نجات نجات.
برای بررسی احتمال باقیماندن افراد زیر آوار، با دو نفر از همکاران از میان سیلاب عبور کردیم. آب با شدت ما را عقب میراند. هر لحظه احتمال برقگرفتگی از کابلهای آسیبدیده وجود داشت، اما آن زمان از این خطر بیاطلاع بودیم. دست در دست هم پیش رفتیم. فقط میخواستیم مطمئن شویم کسی زیر آب یا آوار نمانده است.
در همان حال تلفنم مدام زنگ میخورد؛ خانواده، دوستان، همکاران. اما فرصتی برای پاسخ نبود. فکر از دست رفتن انسانها قلبم را میفشرد.
برخی مجروحان مستقیم به اتاق عمل منتقل شدند. اما بعضیها حتی به اورژانس هم نرسیدند و راهی سردخانه شدند.
در سردخانه، میان کاورهای سیاه، پیکر زنی توجهم را جلب کرد. پیشتر شنیده بودم زنی باردار جان باخته است. با خواهش از دکتر سلطانی و با دستور ایشون با تمام اضطرابی که داشتم سعی کردم تمام توان خودم را جمع کنم به سرعت رفتم اورژانس با یکی از همکارانم آقای علی نیا دستگاه سونوگرافی قدیمی را آوردیم. چند دقیقه بعد مشخص شد جنینی وجود ندارد… ولی خود اون زن نیز دیگر از دست رفته بود جوری چمهایش بسته بود انگاری سالها در خواب بود.
حیاط اورژانس به صحنهای شبیه محشر تبدیل شده بود؛ خانوادههایی با نگاههای مضطرب، چشمهایی که میان کاورها دنبال آشنایی میگشتند.
آن روز فهمیدم چگونه ممکن است در چند ساعت، زندگی دهها انسان برای همیشه تغییر کند.
شب هنگام، مسیر نیمساعته تا خانه شش ساعت طول کشید. شهر در شوک بود. در ترافیک سنگین، تشنگی امانمان را بریده بود. کنار ساختمانی منبع آبی برای مردم گذاشته بودند. همان لحظه یاد تشنگی کربلا افتادم.
اما در ذهنم هنوز صدای انفجار و تصویر تختهای اورژانس تکرار میشد.
آن شب فهمیدم: روز اول جنگ تمام شده است، اما جنگ تازه در درون ما آغاز شده است.
جنگ، قولم را شکست
صبح دوشنبه، هنوزخون ،آب گل آلود ، گردِ خاکِ تجریش از ذهنم پاک نشده بود که خبر حمله به صدا و سیما رسید. بیمارستان دوباره در خط مقدم قرار گرفت.
آقای مجتبوی و آقای رجبی را آوردند. مجتبوی سریع به اتاق عمل منتقل شد. رجبی با جراحات شدید ناشی از ریزش آوار رسید. پزشکان با تمام توان تلاش کردند.
به همسر و دخترانش گفتم:«صبح بیایید، خودم شما را پیش پدر میبرم.»
آن شب بین اتاق عمل و راهروها سرگردان بودم. در سجده فقط خدا را برای آن دخترها قسم میدادم. نزدیک صبح خبر رسید که آقای رجبی شهید شده است. دیدن نگاه امیدوارهمسر عزیزش و دخترانش در صبحگاه بیمارستان، دردی بود عمیقترازهر انفجار. من دروغ نگفته بودم، اما جنگ، قولم را شکست.
امید و انسانیت
روزهای بعد، انفجار اوین مجروحان تازهای آورد؛ زنی کارمندی که برادرش بعد از شنیدن انفجار خودش را به خواهرش رساند تا بتواند از زیر آوار نجاتش دهد ولیکن خواهر عزیزش از دست رفت و در دم جان باخت.
سرباز جوانی به نام امیرحسین که زیر آوار آسیب نخاعی دید، و مرد نیکوکاری به نام محسن که برای آزادی زندانیای رفته بود و خود گرفتار موج انفجار شده بود.
امیرحسین هنوز از شدت آسیبش بیخبر بود و با امید از آینده حرف میزد.مدت کمی از خدمت سربازی این جوان باقی مانده بود دریغ از اینکه بداند دیگر نمی تواند راه برود او نان آور خانواده اش بود و مادر امیدوارش در کنارش اشک میریخت.
محسن نیکوکار، با وجود دردهای خودش، هر بار میپرسید:«از امیرحسین چه خبر؟»
و بعد میگفت:«بهش بگید ناامید نشه… من خوب میشم. خودم میبرمش فیزیوتراپی. میذارم دوباره راه بره. من راه میبرمش »
در آن روزهای تلخ فهمیدم انسانیت از هر انفجاری قویتر است.
بیمارستان شهدای تجریش فقط یک مرکز درمانی نبود؛
قلب تپنده شهری بود که زخمی شده بود، اما هنوز امید در رگهایش جریان داشت.
و من آموختم که جنگ میتواند ساختمانها را ویران کند، اما نمیتواند مهربانی را نابود کند. آنچه ما را سرپا نگه میدارد نه جنگ است و نه ترس؛ آنچه ما را زنده نگه میدارد امید و انسانیت است.
"این روایت، نه گزارشِ یک بحران، که شهادتنامهای است بر ایستادگیِ بیپایان. امروز که از آن روزهای سخت فاصله گرفتهایم، آنچه در حافظهی این بیمارستان باقی مانده، نه صدای انفجارها، که طنینِ گامهای استواری است که در تاریکترین ساعاتِ شهر، برای نگاهداشتنِ نبضِ زندگی، هرگز لرزش به خود راه ندادند. ما در آن روزها آموختیم که جنگ، هرچقدر هم ویرانگر باشد، نمیتواند بنایِ مستحکمِ انسانیت را که در رگهای این سرزمین جاری است، فرو بریزد؛ چرا که شرافت، در میدانِ عمل، شکستناپذیر است".
آن روزها گذشت،
اما صدای چرخهای تختهایی که در سربالایی دربند بالا میرفت، هنوز در گوشم مانده است.
هر بار که از کنار اورژانس عبور میکنم، به خودم میگویم:
ما در سختترین روزهای این شهر، خم نشدیم.
شهر زخمی شد،
دلها شکست،
اما امید فرو نریخت.
و اگر دوباره تاریخ تکرار شود،
باز هم همین دستها
باز هم همین دلها
کنار هم خواهند ایستاد.
چون ما باور داریم:
تا وقتی انسانیت زنده است،
هیچ شهری سقوط نخواهد کرد.
در آن روزها فهمیدم مسئولیت فقط یک عنوان اداری نیست؛
یک عهد است.
عهدی برای ایستادن،
برای نجات دادن،
برای امید ساختن.
و امروز با اطمینان میگویم:
تا زمانی که چنین دلهایی در این سرزمین میتپد،
هیچ بحرانی نمیتواند آینده را از ما بگیرد.
در آن روزها، بیمارستان شهدای تجریش فقط محل درمان زخمها نبود؛
سنگر انسانیت بود.
ما آموختیم که در میان دود و آوار، هنوز میتوان چراغی روشن نگه داشت.
چراغی به نام مسئولیت، تعهد و مهر.
شاید تاریخ از این روزها با عدد و آمار یاد کند،
اما ما آن را با چهرهها به خاطر خواهیم سپرد؛
با نگاهِ دختران و پسرانی که جنگ را شاید تجربه نکرده بودند ولی امید داشتند،
با دستهایی که تختها را هل میدادند،
و با دلهایی که حتی در اوج درد، برای دیگری میتپیدند.
جنگ میآید و میرود،
اما آنچه میماند،
انسانیت است.
(خلاصه ای بود از صحنه هایی که میتوانستم از اعماق وجودم سعی کنم برای شما بیان کنم )
با احترام
زهراملکی
«روابط عمومی مرکز شهدای تجریش
انتهای پیام/