ناداستانهای سپید؛
وقتی مراقبت از سلامت بخشی از ایستادگی است
رزا آسمانیمنش، کارشناس روابط عمومی شبکه بهداشت و درمان دماوند، در مجموعهای از یادداشتهای روزانه، روایت خود را از روزهای جنگ و تجربه حضور در کنار مردم بازگو کرده است؛ او از واکسیناسیون کودکان، مراقبت از بیماران، آموزشهای بهداشتی و تلاش برای حفظ سلامت مردم در میان اضطراب و نگرانیهای ناشی از جنگ میگوید و معتقد است حتی در سختترین روزها، مراقبت از زندگی متوقف نمیشود.
به گزارش روابط عمومی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، فراخوان «ناداستانهای سپید؛ روایتهایی ناگفته درباره مدافعان سلامت» با هدف ثبت و ماندگار کردن تجربهها و روایتهای اعضای خانواده بزرگ سلامت از روزهای جنگ و بحران شکل گرفت. این فراخوان از فعالان حوزه سلامت دعوت کرد تا آنچه را در این روزهای پرالتهاب دیده و تجربه کردهاند، در قالب متن، عکس، ویدئو یا فایل صوتی با دیگران به اشتراک بگذارند؛ روایتهایی از ایستادگی، مسئولیت، همدلی و لحظههایی که شاید در گزارشهای رسمی و آمارها دیده نشوند، اما بخشی مهم از حافظه جمعی جامعه سلامت را تشکیل میدهند. «ناداستانهای سپید» تلاش میکند این روایتهای کمتر شنیدهشده را گردآوری و منتشر کند تا تجربه مدافعان سلامت از روزهای جنگ، برای امروز و نسلهای آینده باقی بماند.
«10اسفند 1404ـ تهران:
جنگ که شروع میشود، اولین چیزی که آسیب میبیند فقط ساختمانها نیستند؛ آرامش آدمهاست.
و درست در همین لحظههاست که معنای واقعی بهداشت عمومی پررنگتر میشود.
وقتی صدای آژیرها میآید، وقتی نگرانی در چشم مادرها موج میزند، ما بیشتر از همیشه میفهمیم که سلامت فقط نبود بیماری نیست؛ سلامت یعنی احساس امنیت، یعنی امید داشتن به فردا...
در روزهای بحران، کار بهداشت فقط ثبت آمار و اندازهگیریها نیست.
گاهی باید میان اضطراب مردم بایستی و از چیزهای ساده اما حیاتی حرف بزنی؛ از آب سالم، از واکسنها، از پیشگیری از بیماریهایی که در شرایط شلوغ و سخت خیلی سریعتر منتشر میشوند.
جنگ میتواند زیرساختها را تخریب کند، اما نباید اجازه داد سلامت مردم هم فروبریزد.
گاهی در میان اخبار تلخ، وقتی کودکی را میبینم که با خیال راحت واکسنش را دریافت میکند یا مادری که با لبخند از مرکز بهداشت بیرون میرود، با خودم فکر میکنم شاید همین لحظههای کوچک، بزرگترین پیروزی ما باشند. در دل بحران، ما تلاش میکنیم چیزی را زنده نگه داریم که از هر چیزی مهمتر است: زندگی...
11اسفند1404- تهران :
صبح زود بود.
هنوز خیابانها کاملاً بیدار نشده بودند، اما مرکز بهداشت شلوغتر از همیشه بود.
صدای آرام گفتوگوها، نگرانی در چهره مادرها و نگاههای پرسشگر مردم نشان میداد که روزهای عادی نیست.
دختری کوچک دست مادرش را گرفته بود و با کنجکاوی به اتاق واکسیناسیون نگاه میکرد. شاید او نمیدانست بیرون از این ساختمان چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است، اما برای من همان لحظه یادآور یک حقیقت ساده بود؛ حتی در روزهایی که جهان ناآرام است، زندگی هنوز جریان دارد.
مادر با نگرانی پرسید: الان هم باید واکسنش را بزند؟
لبخند زدم و گفتم: بله. مخصوصاً در همین روزها. چون سلامت بچهها نباید منتظر آرام شدن دنیا بماند.
وقتی واکسن تزریق شد و کودک آرام از اتاق بیرون رفت، با خودم فکر کردم شاید در دل تمام این نگرانیها، همین کارهای کوچک است که آینده را محافظت میکند.
12 اسفند1404-تهران:
آن روز صف مرکز بهداشت طولانیتر از همیشه بود. بعضی برای واکسن آمده بودند، بعضی برای دارو، بعضی هم فقط برای گرفتن یک جواب ساده به یک نگرانی بزرگی به نام جنگ!...
مرد میانسالی آرام کنار میز نشست و گفت: «خانم، من دیابت دارم… این روزها خیلی استرس دارم. قندم بالا میرود.»
نگاهش خسته بود؛ خستگیای که فقط از بیماری نمیآمد. از نگرانی روزهایی میآمد که همه چیز در آن نامطمئن شده بود.
برای چند دقیقه با هم درباره رژیم غذایی، داروها و راههای کنترل استرس صحبت کردیم. حرفهای سادهای بود، اما وقتی از اتاق بیرون رفت، نگاهش آرامتر شده بود.
آن لحظه فهمیدم گاهی کار ما در بهداشت فقط درمان بیماری نیست؛ گاهی باید کمی آرامش هم به مردم هدیه بدهیم...
15اسفند1404-تهران:
ظهر یک روز شلوغ در واحد واکسیناسیون هاری، مردی با دست زخمی وارد مرکز شد. زخم عمیقی نبود، اما نگران بود.
وقتی زخم را بررسی کردم و سرم هاری زدم و بعدم واکسناشو زدم، گفت: «راستش بیشتر از زخم، از عفونتش میترسم.»
برای لحظهای به حرفش فکر کردم. در روزهایی که همه از چیزهای بزرگتر میترسند، او درباره یک عفونت ساده نگران بود آن هم درحالی که صدای جنگنده میومد!
اما همین نگرانی ساده نشان میداد که مردم هنوز به سلامت اهمیت میدهند؛ هنوز میخواهند مراقب بدنشان باشند، حتی وقتی دنیا اطرافشان آرام نیست.
گاهی همین توجههای کوچک به سلامت، نشانه زنده بودن امید است...
16اسفند1404-تهران:
مرکز بهداشت تقریباً خلوت شده بود.
همکاران یکییکی آماده رفتن میشدند.
وقتی چراغ یکی از اتاقها را خاموش کردم، ناگهان به این فکر کردم که امروز چند نفر از اینجا با خیال راحتتر بیرون رفتند.
کودکی که واکسنش را گرفت، مادری که جواب آزمایش را شنید، بیماری که فهمید فشار خونش کنترل شده است.
در روزهای جنگ شاید نتوانیم دنیا را آرام کنیم، اما میتوانیم کاری کنیم که چند نفر با نگرانی کمتر به خانه برگردند.
و گاهی همین چند نفر، تمام معنای کار ما در بهداشت است...
17اسفند1404- تهران:
به نام خدا
این روزها بیشتر از همیشه به کشورم فکر میکنم.
به خیابانهایی که در آن بزرگ شدهام، به مردمی که هر روز در مرکز بهداشت با آنها روبهرو میشوم، و به شهری که با همه خستگیها و اضطرابهایش هنوز خانه ماست و مردمی که با وجود بمباران دشمن صهیونی - امریکایی هرروز پر شور تر از قبل در خیابان های تهران بزرگ فریاد الله اکبر میزنند...
من رزا آسمانیمنش هستم؛
کارشناس بهداشت عمومی در تهران.
سالهاست کار من چیزهای سادهای بوده؛
اندازه گرفتن فشار خون، آموزش پیشگیری از بیماریها، پیگیری واکسن کودکان، و شنیدن نگرانیهای مردم.
کارهایی که شاید ساده به نظر برسند، اما برای من همیشه بخشی از مراقبت از زندگی مردم این سرزمین بوده است.
این روزها که سایه جنگ و اضطراب بیشتر از قبل حس میشود، بیشتر میفهمم که «کشور» فقط یک واژه نیست.
کشور یعنی همین مردمی که هر روز میبینم؛
مادری که برای سلامت فرزندش نگران است،
پیرمردی که با لبخند میگوید هنوز امیدوار است،
و خانوادههایی که با وجود همه سختیها تلاش میکنند زندگی را ادامه دهند.
من سیاستمدار نیستم.
کار من بهداشت است؛
مراقبت از جان و سلامت انسانها.
اما به عنوان یک ایرانی، به عنوان کسی که هر روز میان مردم زندگی میکند، یک چیز را با اطمینان میدانم:
من کشورم را دوست دارم ،نظام جمهوری اسلامی را دوست دارم
در روزهای آرام و در روزهای سخت،
در روزهایی که شهر شلوغ و پرهیاهوست
و حتی در روزهایی که نگرانیها بیشتر میشود.
دفاع از کشور برای من فقط یک شعار نیست.
گاهی یعنی ادامه دادن کار،
یعنی مراقبت از سلامت مردم،
یعنی ایستادن کنار هموطنانی که زندگیشان به آرامش و امید نیاز دارد.
من در همین شهر، کنار همین مردم ایستادهام.
با همه نگرانیها و با همه امیدها, زیر بمباران موشکی!
و باور دارم که هیچ چیز برای ما ارزشمندتر از سلامت، امنیت و آینده مردم این سرزمین نیست.
پس بلندتر میگم الله اکبر
18اسفند1404-تهران:
امشب تهران خواب ندارد.
صدای موشکها و جنگندهها مدام از آسمان میگذرند و هر بار که صدا بلند میشود، انگار دل آدم هم میلرزد.
سالها به مردم گفتهام مراقب سلامتشان باشند، استرس را کم کنند، خواب کافی داشته باشند…
اما امشب خودم نشستهام با سری که از درد نبض میزند و چشمانی که از بیخوابی سنگین شده است.
با این حال میان همه این صداها یک چیز را بیشتر از همیشه حس میکنم؛
این شهر، با همه خستگیهایش، هنوز خانه ماست.
خانه مردمی که فردا صبح باز هم زندگی را ادامه میدهند.
ما مردم عجیبی هستیم؛
با صدای انفجار هم میترسیم،
با نگرانیها بیدار میمانیم،
اما باز هم دلمان برای همین خاک میتپد.
من کشورم را دوست دارم.
با همه سختیها، با همه شبهای پراضطراب.
و مثل خیلی از آدمهای این شهر،
در همین سکوتِ میان صدای جنگندهها
فقط دعا میکنم که این سرزمین
دوباره آرام بخوابد.
19اسفند1404:
میدانید عجیبترین چیز چیست؟
اینکه میان همین صداها، میان همین بیخوابی، آدم بیشتر از همیشه میفهمد «خانه» یعنی چه...
خانه یعنی جایی که حتی وقتی آسمانش ناآرام است، باز هم دلت نمیخواهد جایش را با هیچ جای دیگری عوض کنی...
خانه یعنی همین شهری که مردمش فردا صبح با چشمهای خسته بیدار میشوند اما باز هم زندگی را ادامه میدهند.
من آدم جنگ نیستم.
کارم بهداشت و پیشگیری است، نه جنگیدن.
اما اگر دفاع از کشور معنایش ایستادن کنار مردم و مراقبت از زندگیشان باشد،
من هم مثل خیلیهای دیگر از این سرزمین دفاع میکنم.
با همان کاری که بلدم؛
با مراقبت از سلامت مردمی که این خاک را زنده نگه داشتهاند.
امشب شاید خواب به چشم تهران نیاید،
اما دل خیلیها برای همین خاک میتپد.
و من یکی از همان آدمها هستم...جانم فدای رهبرم و ملتم و کشورم
20اسفند1404:
برای اولین بار در زندگیام حس میکنم آینده مثل مه شده است.
نه اینکه امید نداشته باشم… نه.
اما انگار راهی که همیشه روبهرویم واضح بود، حالا کمی در غبار فرو رفته.
سالها برای آیندهام برنامه داشتم.
برای درس خواندن، برای دکترا، برای روزهایی که فکر میکردم آرامتر خواهند بود.
اما حالا صدای جنگ که به گوش میرسد، ذهنم گاهی سؤالهای عجیبی میپرسد؛
آیا آن روزها خواهد رسید؟
آیا اصلاً آزمونی برگزار میشود؟
آیا من همان آدمی خواهم بود که با خیال راحت برای آیندهاش برنامه میریزد؟
این سؤالها را با خودم حمل میکنم،
مثل سنگ کوچکی در دل.
با این حال نمیخواهم ناامید باشم.
من کشورم را قوی میبینم.
با همه سختیها، با همه ترسهایی که گاهی در دل آدم مینشیند،
باز هم باور دارم این سرزمین بلد است از دل سختیها عبور کند.
شاید نگرانی طبیعی باشد.
شاید وقتی آدم سرزمینش را دوست دارد،
دلش بیشتر میلرزد.
اما من هنوز امیدوارم.
امیدوارم روزی دوباره با آرامش پشت میز کتابخانه شیشه ای دانشگاه مدرس بنشینم و برای دکترا درس بخوانم،
در شهری که دیگر صدای نگرانی در آن کمتر شده باشد.
تا آن روز،
من با همه این نگرانیها زندگی میکنم،
اما امید را هم کنارشان نگه میدارم.
چون این سرزمین،
با همه زخمهایش، هنوز خانهی امن من است.
22اسفند1404-تهران:
گاهی شبها به آسمان نگاه میکنم
به این آسمان خاکستری که انگار سالهاست خسته است.
دلم میخواهد باور کنم، بعد از هر صدای انفجار،
باز هم طلوعی هست… اما نمیدانم کی.
برای اولین بار حس میکنم زمین زیر پایم نامطمئن است.
نه از اینکه وطن را دوست ندارم،
که از شدت دوست داشتنش، دلم میلرزد.
میخواهم برای دکترا بخوانم،
میخواهم ادامه بدهم، برای ساختن، برای ماندن.
اما ذهنم نمیگذارد ساده باشد:
میپرسد اگر فردا همهچیز عوض شد چه؟
اگر نباشی چه؟
جوابش را نمیدانم.
فقط میدانم هنوز زندهام،
و تا وقتی زندهام،
باید کاری کنم هرچند کوچک
برای این خاک، برای مردم، برای امید.
شاید جنگ صدای زندگی را گرفته باشد
اما ما،
ما که نفس میکشیم و دل میتپد در سینهمان،
باید صدای آرام زندگی را بلند نگه داریم.
من هنوز میترسم،
اما در دلم نوری هست،
که نامش «ایمان به فردا»ست
و من با همان نور،
به مسیر مبهمم ادامه میدهم.
24اسفند1404 تهران:
امروز ناگهان دردی پیچید؛ تیز و کشیده، شبیه سیمی که در جایی از بدن کشیده باشند. همان لحظه فهمیدم بعضی فشارها راهی جز این پیدا نمیکنند که از مسیر بدن حرف بزنند.
بدن گاهی زبان دومِ اضطراب است.
وقتی ذهن سعی میکند خودش را آرام نشان دهد، بدن صادقتر عمل میکند. تیر میکشد، سنگین میشود، یا جایی را به درد میآورد تا بگوید: «این روزها ساده نیست.»
شاید جنگ فقط آن چیزی نباشد که در دوردستها رخ میدهد.
گاهی در سکوت اتاقها، در میان خبرهایی که مدام تازه میشوند، در دل آدمها هم ادامه دارد؛ جایی که بدن تلاش میکند زیر بار همه این نگرانیها دوام بیاورد.
و ما تازه وقتی درد از جایی بلند میشود، میفهمیم چقدر خسته بودهایم.
26اسفند1404 تهران:
جنگ هنوز هست،
اما امشب
باران کمی امید روی شهر پاشید...
27اسفند1404 تهران:
در روزهای عادی، بهداشت یعنی آموزش، پیشگیری و مراقبتهای روزمره.
اما وقتی سایه جنگ بر سر جامعه میافتد، همین کارهای ساده ناگهان ارزش دیگری پیدا میکنند.
چون در شرایط بحران، بیماریها فرصت بیشتری برای گسترش پیدا میکنند؛ استرس، کمبود امکانات، جابهجایی جمعیت و نگرانیهای مداوم، همه میتوانند سلامت مردم را تهدید کنند.
در چنین زمانهایی، کار در حوزه بهداشت بیشتر شبیه نگه داشتن چراغی کوچک در میان تاریکی است.
شاید این چراغ کوچک نتواند همه مشکلات را از بین ببرد، اما میتواند راه را نشان دهد.
وقتی درباره بهداشت فردی صحبت میکنیم، وقتی درباره واکسیناسیون یا مراقبت از بیماران مزمن آموزش میدهیم، در واقع داریم از چیزی محافظت میکنیم که حتی در سختترین شرایط هم باید باقی بماند: کرامت و سلامت انسان.
جنگ میتواند بسیاری از چیزها را از مردم بگیرد، اما اگر آگاهی و مراقبت باقی بماند، امید هنوز زنده است. و بهداشت عمومی دقیقاً نگهبان همین امید است...»
انتهای پیام/